برای این شب دراز و رمز تاریک حوصله آهی عمیق می کشم. برای خانه ها و دیدار های کوچه های قدیمی و نمزده دلم تنگ است و به حیات نیاز دارم، حیات و تنهایی خیره شدن به باریدن باران از پشت پنجره خانه ای که پرده های سبز دارد. به هم اتاقیم گفتم: انقدر که باید به تنهایی پناه ببرم، هیچ تعجب نکن که همین فردا برم تنهایی خانه بگیرم. دست هایم کوتاه و غمگینند و برای از هیچ خیال بافتن، پرم. به تکرار بی نتیجه ثانیه هایی چشم دوخته ام که ذهنم بودنشان را نمی تواند ثبت کند. در شب بلند رشتِ عزیزم، به شادمهر گوش سپرده ام و صدای شبی که نه برای کاری نکردن دیر است و نه برای کاری کردن زود...از این بیشتر نگو از عشقنمی دونم نمی دونیتو این تقویم دلمردهکسی اشکاشو نشمردهکجا دیدی که تنهاییغماشو با خودش بردهنگو دوره نگو دیرهنگو این قصه دلگیرهیه عمری رفته از دستمنیای عشق تو میمیرهبرچسبها: شادمهر, بی تابی, خیال روزهای نمزده+
نوشته شده در سه شنبه ۵ دی ۱۳۹۶ساعت 3:54 توسط ناشکیبا
|
برچسب:
نویسنده: آراد کوشکی
تاريخ: شنبه
14 بهمن
1396 ساعت: 20:26